محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

يه کار خيلي خيلي خطرناک

گل پسرم کار خيلي خطرناکي کردي که برق از سرم پريد و بعدم سر درد شديد دچارم کردي. موضوع از اين قرار بود که بعد از ظهر خيلي خوابم ميامد و شما پسر جوني خوابت رو رفته بودي . بهت گفتم که من يکم بذار من بخوابم . يک لحظه حس کردم صدات نمي آد !!!!!! سريع از جام بلند شدم و هر چي صدات کردم جواب ندادي. توي اتاقت ،توي حال ، آشپزخونه و راهرو  و توي اتاقم ولي نديدمت . داشتم سکته مي کردم که صداي اِ اِ اومد ، چشمت روز بد نبينه . پنجره اتاق خواب باز بود و شما از روي تخت به لبه تخت رفته بودي و سر زانوت روي لبه پنجره بود . صحنه خيلي بدي بود ، آروم اومدم پشت سرت  گرفتنمت و اينقدر از دستت عصباني شدم که مي خواستم يه کتک سفت بهت بزنم ولي دلم نيومد ....
27 خرداد 1392

بدون عنوان

سلااااااااااااااااااااااام بعد از مدتها امتحانات  دانشجويان امروز وقت کردم وبلاگت رو به روز کنم. از شيرين زبونيهات و شيطنت هاي با مزه گرقته تا قرقرها و اذيت هات و ..... وقتي بهت مي گيم تو ميعاد هستي؛ مي گي نه نه نه من مماين آقابخشي ام (محمدامين خدابخشي) وقتي بهت مي گيم ميعاد هم فاميليش  خدابخشيه ، مي نه فقط من آقا بخشي ام يه جمله رو حدود يک الي دو ساعت تکرار مي کني.مثلاً مي گي: ( عمه جون من پسر خوبي بودم بابا برام بابادک خريده ، اگه بچه اوبي باشي بابا برات بابادک مي خره. عمه جون اگه عمو بچه اوبي باشه بابام براش بابادک مي خره. ) البته ديگه گريه عمه جونت رو در آورده بودي. ...
21 خرداد 1392

روز پدر

سلام به پسري خودم فردا روز پدره، از طرف شما و خودم به باباها تبريک مي گيم. هر چي فکر مي کنم يه مطلب خوب براي روز پدر پيدا کنم که براي باباي بذارم پيدا نمي‌کنم و فقط ميگيم روزت مبــــــــــــــــــــارک مبــــــــــــــــــارک مبـــــــــــــــــــارک
2 خرداد 1392

روز هايي که مي‌گذرد

روز چهارشنبه عصر وقتي از سر کار به خونه مامان مريم رفتم که شما رو بيارم ديدم خاله زهرا و فاطمه و زن دايي و دايي اکبر همه اونجا هستند و تازه من يادم افتاد فردا سال بابا حسين خدا بيامرزه ، و همه دارند حلوا درست مي کنند و شما هم اونجا بازي مي کردي. البته ميعاد هم اونجا بوده و  به گفته مامان مريم آتيش سوزونده بوديد. روز پنچ شنبه (سال باباحسين) مامان نسرين نگهت داشت.آخه امتحانات خاله الهام شروع شده و مامانم ديگه نمي تونه شما رو نگه داره. قرار بر اين شد که تا هفت تير که خاله الهام کنکورش رو مي ده مامان مريم زحمت نگه داشتنت رو بکشه و و تير و مرداد هم مامان نسرين و بعدش دوباره نوبتي کنند. دستشون درد نکنه. سر خاک همش مي خواستي بري لب آب ؛ با م...
22 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

پسر گلم ديروز هم طبق روال گذشته اولش با ميعاد کلي دعوا کردين. تو ميعاد رو زدي و اونم تو رو هل داد و نزديک بود سرت به لبه در بخوره و کلي گريه شما دو تا .....   خلاصه با خاله اعظم به پارک رفتيم . شما هم سوار تاب شدي و ديگه پياده نمي شدي يه نيم ساعتي شما تاب مي خوردي و شعرش رو هم مي خوندي . تاب تاب عباسي ؛خدا منو ندازي ؛ اگه منو بندازي؛ ديگه نمي آم تاب بازي. سرانجام با کلي زحمت خاله تونست تو را از تاب پياده کنه و رفتيم . من کلي خوابم مي اومد . خاله رو رسونديم مغازه عمو مجيد و ما رفتيم خونه.  گفتي مامان آب بازي حموم. منم بردمت به يک ساعتي توي حموم آب بازي کردي. از اينکه بدنت رو بشورم اصلاً خوشت نمي آد و کلي مي گي نه مامان نه نه...
22 ارديبهشت 1392

عزيز دل ماماني-از جيش گرفتنت در سن يک سال و هشت ماهگيت

للام به گل پسرم. تقريبا يه  10 روز ي مي شه ديگه پوشکت نمي کنم و جيشت رو نمي گي و لي هر وقت مي برمت دستشويي ،جيشت رو مي کني.  البته شروعش خونه مامان نسرينت بود و ماماني همه سعي و تلاششو کرد و به منم گفت تنبلي نکن ، بچه جيشش رو مي گه. بايد ساعتي يه بار ببرش دستشويي. ديشب براي خواب بردمت سرپات گرفتم و چيش کردي و خوابيدي و ساعت 1/30 دقيقه هم سر پات گرفتم و با حالت خواب جيش کردي ولي ساعت 4/30 دقيقه صبح وقتي از خواب بيدارت کردم و بردمت دستشويي . ايستادي و يکي زدي توي صورتم و گفتي : جيش نداري لالا   الهي قربونت برم عشقم .چند شبه که سر جات جيش نمي کني. ولي چيش کردنت توي خواب خيلي سخته. چون همش خوابت مي بره و يادت مي ره...
22 ارديبهشت 1392