محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

سلام به پسر گلم

پسرم گلم اين روزها يکم ازت دلخورم اصلاً حرف هام رو گوش نمي دي. داد ميزني . چيز پرت مي کني . و تازه بهم مي برو تو اتاقت گريه کن تازه مامان مريم داشته آش درست مي کرده و به شما گفته مگه مامات برات درست نمي کنه ؟ گفتي مامانم تنبله داشتم فکر مي کردم اگه سر کار نمي رفتم تو الان بهم نمي گفتي تنبل گاهي وقتا با هم دعوامون مي شه   و مي گي دوست ندارم و وقتي من بهت مي گم دوست ندارم مي زني زير گريه و کلي اشک مي ريزي و مي گي مامانم منو دوست نداره  و خيلي خيلي روي کلمه دوستت ندارم حساسي. ولي ما باهم کلي دوست هستيم مگه نه دوستم هر وقت من و بابايي کنار هم مي شينيم تو فورا مياي بين ما  من و بابا...
9 آبان 1392

سلام سلام عزيز ماماني

از روز پنچ شنبه گذشته رفتيم تهران. خيلي خوش گذشت . عروسي حامد هم بود و به همه خوش گذشت.  کلي هم خريد کرديم . انصافاً پسر گلي بودي و اصلاً اذيت نکردي.تقربياً گل سرسبد مجلس تو بودي خاله رويا گلي باهات بازي کرد . روز دو شنبه هم اومديم گلپايگان و تو با اخم مي گفتي گلپيگان نريم بريم دريا قايق سواري  کنيم . يکم به من اخم کردي و هم قهر کردي و آخرش هم يادت رفت. فردا هم عيد غديره . عيدت مبارک بوسسسس بوسسسسسسس بوسسسسسسسسسسس
1 آبان 1392

روزت مبارک پسرم گلم

امروز 16 مهر روز کودکه . روزت مبارک پسر گلم. خيلي خيلي پسر گلي هستي.  حدوداً 10 تا کلمه رو مي توني بخوني از جمله : مامان، بابا، آب، نان، امين( مي گي اين که دم داره امينه ؛ به الف مي گي: دم) ميعاد، خيار، موز، سيب، گل ، الهه ،علي  ميعاد هم داره مي ره مهد؛ تو هم به من مي گي: مامان منم برم مهــــــــــد درس بخونم . شعر حسني را هم بلدي بخوني البته نصفه. يکي ديگه از شعر هايي که مي خوني  اينه الاغه مي گه غار غار؛ مامانش مي گه زهمار؛ باباش ميگه ولش کن؛ چادر سياه سرش کن؛ از خونه بيروش کن. راستي خاله الهام هم يه دوهفته اي مي ره دانشگاه و ديگه خونه مامان نسرين تنها شدي و کمي سراغش رو مي گيري. من و باباي...
16 مهر 1392

سلام گل پسرم

 سلام پسرکم بعد از مدتها تونستم برات بنويسم اين دو ماهه اتفاقات زيادي افتاد. اولش خاله اعظم و ميعاد به خونه خودشون اثاث کشي کردن و از پيش ما رفتند. دوم اينکه ديگه حدوداً يه يک ماهيه شب ها روي تخت خودت مي خوابي. البته گاهي شب ها بيدار مي شي و با متکا مي آيي پيش ما مي خوابي.کلي ذوق مي کردي و به همه مي گفتي من بزرگ شدم و روي تختم مي خوابم. آفرين عزيز دلم يک هفته تعطيلات من و بابايي هم که هر روز ظهر ها مي رفتيم استخر و کلي آب بازي مي کردي . چند شبيه که وقتي بيدار مي شي بابا  رو بيدار مي کني که بهت آب بده. بعد هم دستشوي مي بردت و دوباره سر جات مي خوابي .  راستي ديروز ازت پرسدم ساعت چنده ؟ شما گفتي : دووو نيم ...
18 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام عزيز مامان روز پنج شنبه ساعت 1 بعد از ظهر اومدم خونه و تو ساعت 3 با باباعلي اومديد خونه من به کلي از کارهام رسيدم. و افطاري هم گذاشتم . وقتي اومدي اولش با متکا روي من بازي کردي و باهم خوابيديم تا ساعت 6 .  خاله اعظم گفت بيا بريم بيرون . ما هم چرخاتون رو برداشتم و رفتيم بيرون . بماند که تو و ميعاد اذيت کردين و ميعاد اصلاً گوش به حرف نمي داد .ولي تو يکمي گوش مي دادي . توي تپه خاک مي رفت پايين و مي گفت امين تو هم بيا. تو هم مي گفتي : مامانم اجازه نميده!!!!!!!!!!! و نمي رفتي . از تعجب شاخام در اومد ولي گوش به حرفم مي دادي.آفرين بعد از افطار با بابا و ميعاد رفتيم پارک. کلي بازي کردين  تاب بازي و سرسره بازي . ميعاد يکم زود تر از تو سوار...
23 تير 1392

حرف زدن هاي محمد امين

سلللللللللللام ديروز کلي خسته بودم و حالم هم خيلي خيلي بد بود. دستت درد نکنه تا ساعت 6 عصر خوابيدي و منم از درد خوابم نمي برد و به خودم مي پيچيدم. وقتي بيدار شدي گفتي: مي خوام برم تراس بازي کنم منم گفتم باشه. و با چرخت رفتي. محمدامين : مامان ار(کار) نداري ؟ م: نه عزيز دلم کار ندارم محمدامين : من مرم يه دور بزنم  زود بر ميگدم م: باشه مامان جان محمد امين :چيزي نمي خواي؟ م: چرا مامان جان برام نون مي خري؟ محمد امين : باشه . مامان من بول(پول) ندارم. تو داري؟ م:اره عزيزم بيا بگير.(مي آي توي خونه و ازم مي گيري و مي بيرون) محمد امين : مامان بولم اوم (گم) شد. بازم داري؟ م: آره  ، بفرماييد. محمد امين: مامان من رفتم.(2 ثانيه بعد...
17 تير 1392