بدون عنوان
سلام عزيز مامان
روز پنج شنبه ساعت 1 بعد از ظهر اومدم خونه و تو ساعت 3 با باباعلي اومديد خونه من به کلي از کارهام رسيدم. و افطاري هم گذاشتم . وقتي اومدي اولش با متکا روي من بازي کردي و باهم خوابيديم تا ساعت 6 .
خاله اعظم گفت بيا بريم بيرون . ما هم چرخاتون رو برداشتم و رفتيم بيرون . بماند که تو و ميعاد اذيت کردين و ميعاد اصلاً گوش به حرف نمي داد .ولي تو يکمي گوش مي دادي . توي تپه خاک مي رفت پايين و مي گفت امين تو هم بيا. تو هم مي گفتي : مامانم اجازه نميده!!!!!!!!!!! و نمي رفتي . از تعجب شاخام در اومد ولي گوش به حرفم مي دادي.آفرين
بعد از افطار با بابا و ميعاد رفتيم پارک. کلي بازي کردين تاب بازي و سرسره بازي . ميعاد يکم زود تر از تو سوار شد. تو هم به ني ني ديگه گفتي : من گنا دارما مياي پايين من سوار بشم؟؟؟؟؟؟

ساعت 11 شب بود که رفتيم مزرعه دوست بابايي.
اونجا کلي بازي کردين . از کپه شن که اونجا بود بالا مي رفتين و سر مي خوردين پايين . ديگه پراز شن شده بودين توي موهاتون و .....
يه اسب هم اونجا بود . اولش از اسب ترسيدين. و طرفش نرفتين ولي بعد دست بابا رو گرفتي و گفتي : بابا من نميتسم(نمي ترسم) من اوي (قوي) ام. بريم سوار بشم.

البته ميعاد ترسيد و سوار نشد

تا ساعت 2 اونجا بوديم خيلي خوش گذشت.
ميعاد رو تحويل مامانش داديم و اومديم بخوابيم که بابا ماست و نون خشک آورد و شما هم که کلي گرسنه بودي خورديد و خوابيديد.
دوستتون دارم



بدون عنوان
