محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

سال 92 (سال نو مبارک)

قبل از عيد 91/12/28 به سمت قشم حرکت کرديديم.شب اول کرمان رسيديم و اونجا خوابيديم و از اونجا به سمت سيرجان و حاجي آباد و بندر عباس و قشم حرکت کرديم. خوشبختانه به ترافيک نخورديم.شما گل پسرم هم اصلاً اذيت نمي کردي و فقط هر 3 يا 4 ساعت يکبار مي کفتي جيش نگه مي داشتيم و مي گفتي بابا چوب بده و کلاً يادت مي‌رفت جيش کني و همين که راه مي افتاديدم 10 دقيقه بعد مي گفتي جيش و دوباره روز از نو . حدوداً 3 يا 4 بار ادامه مي دادي تا جيش مي کردي.شب اول توي پارک کروکديل رفتيم و کلي آب بازي کردي (فيلمش رو پاک کردي) شب چهارشنبه سوري رو گذرونديم.(خيلي خوش گذشت).   روز بعد رفتيم بازار که کيف خاله رو دزديدندو توي سال تحويل حالمون اساسي گرفته شد....
11 ارديبهشت 1392

سه شنبه مورخ 91/02/10

سلام پسر خوشگلم جديداً عادت کردي هر روز عصر بري بيرون و اصلاً دوست نداري توي خونه باشي و کلي بدخلقي  مي‌کني و از خونه مامان مريم به هواي باغ مي آي بيرون و مي گي : بريم صحرايه دو ساعتي  با مامان مريم مي ريم و شما با کاميونت کلي بازي مي کني.   آخرش مي ريم خونمون و با هم شام درست مي کنيم. آخه ديشب کتلت درست کردم و تو هم مي خواستي دقيقاً همون کاري رو که من مي کنم تو هم انجام بدي و منم يه کاسه موادش رو بهت دادم و درست مي کردي و به من مي‌گفتي سرخش کن. منم برات سرخش کردم و بهت مي دادم . و تو کلي خوشحال بودي. خيلي خيلي دوستت دارم پسرم ...
11 ارديبهشت 1392

دو شنبه مورخ 92/01/26؟

اين روز ها اتفاقات جالب و خنده دار و البته براي تو گلم ممکنه دردناک باشه(وقتي برزگ شدي البته) يکي از اين روزها  عصر با باباعلي به بيرون رفتي و قبلش هم گفتم دستشويي نداري؟ گفتي نه. تقربياً يه دو ساعتي با بابايي بيرون بودي ولي بعد با شلوار خيس و پر از بغض برگشتيد.  باباعلي شما رو تنبيه کرد به اين قرار که گفته بود چرا جيشت رو نگفتي ؟؟؟؟////// بيا ديوار رو نگه دار وگر نه ديوار مي افته روت؛ هر وقت دستت رو مي بردي کنار بابا بهت ميگفت محکم بگيرش وگرنه مي افته روت . يک ساعت اينطوري تنبيهت کرده بود. البته نا گفته نمونه که اين تبيه تا يه 2 روزي اثر داشت . خيلي با نمک شدي و کارهاي بامزه اي انجام مي دي.و گاهاً حرصم رو  در مي آري!!...
26 فروردين 1392

گزارش هفته 91/12/20

بعد ار تولدت سرماخوردگي سخني گرفتي و تب شديد داشتي و يه 5 شبي تب داشتي بالاخره  يه کم بهتر شدي ولي هنوز سرفه هاي چرکي مي کني و البته خيلي کم  روز چهارشنبه 91/12/16 با بابايي رفتيم تهران و خيلي خوش گذشت اولش فکر مي کردم خيلي اذيت مي شي و از بابت دستشويي رفتنت يکم مي ترسيدم چون خونه خاله سوسن و عمه صديقه (چون بچه کوچک ندارند) تميز بود مي ترسيدم شما اونجا جيش کني؛ اما الهي قربونت بشم اصلاً توي خونه جيش نکردي.  باهم خريد که مي رفتيم اصلاً اذيت نکردي و کلي بازي مي کردي و يه بلوز هم که خيلي دوست داشتي از توي مغازه برداشتي و گفتي مال منه و اصلاً نگذاشتي بذاريم توي پاکت. نوبت دندون پزشکي داشتم و شما هم  يه کم گريه کر...
20 اسفند 1391

تولدت مبارک عزيزم

هزاران بار خدا را شکر که چنين روزي را آفريد تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلي چون تو پسر عزيزم باشد . سالروز شکفتنت مبارکها باشد. پنج شنبه شب مورخ91/12/03 من و بابايي برات تولد گرفتيم .اينم کيکش خيلي شلوغش نکرديم فقط مامان مريم و مامان نسرين و بابابزرگم بودند .خيلي خيلي خوش گذشت . از اينکه فشفشه ها را روشن کرديم کلي ذوق مي کردي و خوشحال بودي.  تازه کلي هديه گرفتي از جمله  عمه مرضيه يه بلوز خوشکل مامان مريم و بابا قدرت 50000 تومان پول مامان نسرين و باباعلي 60000 تومان پول عمو مهدي 20000 تومان پول عمو مجيد و خاله اعظم 50000 تومان پول بابابزرگم 30000 تومان پول  دستشون درد نکنه خورشيد شادمانه تز...
6 اسفند 1391

از شير گرفتنت

سلام ماماني  روز پنج شنبه مورخ 91/11/12 صبح که بهت شير دادم و رفتم سر کار تصميم گرفتم ديگه بهت شير ندم و تصميمم رو  عملي کردم و ديگه شير بهت ندادم. البته اصلاً دلم نمي اومد ولي بابايي کمکم کرد . شب اول ساعت 3.5 بيدار شدي و گفتي مه مه و منم برات غذا گرم کردم و تا ساعت 5 بيدار بوديم و خوابيدم تا ساعت 9 .و خيلي خيلي پسر خوبي بودي .شب بعد هم تا صبح خوابيدي و اصلاً اذيت نکردي. ولي يه خبر بد ديگه اينکه دوباره دستت رو مي خوري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/////// 
17 بهمن 1391