محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

يه روز پر از شيطنت

سلام سلام  سلام يه خبر: خاله زهرا از کربلا اومد صبح ساعت 6 رسيد و همگي رفتيم پيشواز و بعدم صبحانه و شروع اذيت هاي قند عسلم و پسر خالت (امير حسين) ساعتهاي 10 بود که شما خوابت مي اومد و بهانه مي گرفتي و با امير حسين نمي ساختي و سر اسباب بازي با هم دعواتون مي شد.و شما مي کردي به خونه مامان نسرين رفتيم و اونجا خوابيدي تا ساعت 2 (مرخصي گرفته بودم که کمک خاله زهرا کنم ولي چه کمکي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) بعدم رفتيم با هم ناهارخورديم و بعد امير حسين خواب بود و شما داشتي اذيت مي کردي که من اوردمت خونه و حمام بردمت آبازي کردي و بعد دوباره خونه خاله زهرا رفتيم. همه بودند و کلي مهمون داشت ديشب 5 بچه شيطون اونجا بود که ش...
9 آبان 1391

عزيز دلم

سلام  ديروز شنبه با هم تو ي خونه بوديم . از صبح که باز بودي و پوشکت نکردم، تا شب باز بودي .جندين بار دستشويي بردمت ولي جيش نکردي.بايد حواسم بهت جمع مي کردم البته يکم سرش رو خيس مي کردي ولي تا بهت مي گفتم خودت رو نگه دار و سريع به دستشويي مي بردم و اونجا جيش مي کردي  و بعدم خودت مي گفتي دس دس .کلي ذوق مي کردي .البته بک بار هم توي خونه جيش کردي . ولي اشکالي نداره عمرم. همش مي خوام ازت عکس بگيرم ولي نمي ذاري . يه وقت شکايت نکني که عکسام کم شدهااااااااا تازه وقتي کاري مي خواي انجام بدي که نمي توني مي گي : مامانييييييييي بدوووووووووووو  بدووووووو  شرين زبون شدي . تقربيا همه کلمات رو مي گي ولي جمله نمي توني بگي. ...
7 آبان 1391

شيطونکم

مامان جون تقريبا روي منو کم کردي اين چند روزه سعي کردم شما رو از شصت مکيدن بگيرم به هر طريقي که فکرش به سرم رسيد انجام دادم ولي انگاري شما سمج تري اول روي شصتت تلخک زدم ولي با هر بار مکيدن مزه اش از بين مي رفت و اثري نداشت. بعدش لاک تلخ گرفتم و به دستت زدم - خدايش خيليل خيلي تلخ بود .براي بار اول هم از شدت تلخيش حالت بهم خورد ولي دفعه هاي بعدي خودت مي آمدي و به من مي گفتي لا لا(لاک) برات مي زدم و 2 دقيقه بعد دوباره شصتت توي دهنت بود .گويا دهنت به اين مزه تلخ عادت کرده بود. چسب زدم سريع بازش مي کردي از لولو ترسوندمت و گفتم اگه شصتت رو بخوري لولو مي اد و شصتت رو مي خوره ولي انگار که نه انگار تقربياً ديگه نااميد شدم ولي نمي شه ...
1 آبان 1391

للام

سلام به گل پسرم اين چند روزه اتفاقات زيادي افتاده که نمي دونم کدومشو برات بنويسم. مهمترين اين اتفاقات سفر خاله زهرا به کربلاست. امروز هم مامان نسرين براش مي خواد آش پشت پايي درست کنه .آخ جون آش شب ها کلي باهم بازي مي کنيم. اين روزها هوا خيلي سرد شده . با اينکه بخاري روشنه بازم سردمنه. آخه من خيلي سرماييم- پتو مي آرم و تو تا ميبيني که من توي پتو هستم ميدوي و مي گي سده.سده(سرد)و مي آي توي پتو و تا مي خواد گرممون بشه تو فرار مي کني. و کلا آدمو پشيمون مي کني که بره زير پتو.چون يا مي ري بيرون و 3 ثانيه بعد مياي تو. و کلي مي خندي.  ديروز عصر با هم پياده روي رفتيم. اونقدر راه اومدي .توي راه تا گربه رو مي ديدي اگه به سمتت ...
1 آبان 1391

بدون عنوان

د للللللللللللللللللللام به سبک محمدامين ديروز کلي اذيت شدي چون ظهر  بد خواب بودي همششششش نق نق مي کرديو کلافه بودي   تا کوچکترين چيزي بهت مي گفتند مي زدي زير گريه و اشک مي ريختي   خلاصه عصرم رفتيم صحرا دوباره آتيش ديدي بهت مي گفتم دست نزن  ولي گوشت بدهکار نبود و عصباني مي شدي. خلاصش  ساعت 8 شب خوابت برد و رفتيم خونه . بعدا فهميديم همه خونه مامان مريمند  و من نمي تونستم برم  آخه دلم مي خواست برم ولي تو خواب بودي ديگه. الهي قربونت برم در هر حالتي که باشي خنده از روي لبات پاک نميشه . مثل خودمي . همش مي خندي و خوش رويي         عوضش صبح سر حال از خواب ...
8 مهر 1391

چندتا كلمه تازه

كلي كلمه ي جديدم ياد گرفتياااااااااااااااااا! آفرين گل پسره مامانيييييييييي. به متكا ميگي  اقاقه به بابا قدرت ميگي بابا ادت به ميعاد ميگي ميااااااااا به قاشق ميگي قاقا ولي پلو رو خوشگل تلفظ ميكني ميگي پلووو پلووو پلوووو  تا بهتم پلو ندم ول كن نيستي البته به كل خوراكياي موجود ميگي به بهههه به به. با ديدن موووز و اجه هم از خود بي خود ميشي قربوووووووووووونت برررررررررررررم من كه انقد شكمويي! بعدا كلمه هاي ديگه اي رو هم كه ياد گرفتي برات مينويسم كه بزرگ شدي يادت نره. عاشقتم قندعسل مامان، الان بايد برم فيلم ببينم.فعلا باباي خدافظي به سبك محمد امين: باباباييييي   ...
31 شهريور 1391