يه روز پر از شيطنت
سلام سلام سلام
يه خبر: خاله زهرا از کربلا اومد
صبح ساعت 6 رسيد و همگي رفتيم پيشواز و بعدم صبحانه و شروع اذيت هاي قند عسلم و پسر خالت (امير حسين)
ساعتهاي 10 بود که شما خوابت مي اومد و بهانه مي گرفتي و با امير حسين نمي ساختي و سر اسباب بازي با هم دعواتون مي شد.و شما
مي کردي .gif)
به خونه مامان نسرين رفتيم و اونجا خوابيدي تا ساعت 2 (مرخصي گرفته بودم که کمک خاله زهرا کنم ولي چه کمکي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
بعدم رفتيم با هم ناهارخورديم و بعد امير حسين خواب بود و شما داشتي اذيت مي کردي که من اوردمت خونه و حمام بردمت آبازي کردي و بعد دوباره خونه خاله زهرا رفتيم.
همه بودند و کلي مهمون داشت ديشب 5 بچه شيطون اونجا بود که شما يکي از اونا بودي يا از پله ها مي رفتي بالا و پاين يا مي دويدي
يا ميرفتي عقب و با 123 مياومدي و مي پريدي بغل عمه و خلاصه بهت خيلي خوش کذشت و يک لحظه هم ساکت روي زمين نشستي شام خورديم.و ساعت 11:30 اومديم خونه .اينقدر خسته بودي که توي ماشين خوابت برد.gif)



يه روز پر از شيطنت
