محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

سلللللللللللللللام

اين چند روزه درگير امتحانات دانشجويان و دانشگاه بودم که اصلاً اصلاً وقت نکردم برات بنويسم . اينقدر خسته بودم و شبها هم سرد درد داشتم و حوصله هيچ کاري نداشتم خيلي همت مي کردم شام درست مي کردم و بعدم اصلاً بدون اينکه متوجه بشم شما و بابايي کي مي آييد مي خوابيد خوابم مي برد. يه خبر بد اينکه شما يواشکي انگشتت رو داري مي مکي و يکم خجالت مي کشي ولي بازم مي خوري. خبر دوم اينکه ديگه نمي گي دستشويي داري و توي خونه خودت رو راحت مي کني.هر چي هم که مي بريمت مي‌گي جيش نداري بي‌بي نداري!!!!!!!!!! ولي مي آيي توي خونه مي ري قايم مي شي و کارت رو مي کني و بعد داد مي‌زني(با حالت گريه) ماماني بي‌بي و هر چي برات توضيح مي دم که بايد ب...
3 بهمن 1391

سه شنبه مورخ 91/10/05

گل پسرم سلام ديروز از سر کار برگشتم ديدم خونه مامان مريم خوابيدي و منم با بابات رفتيم بيرون ( البته عذاب وجدان گرفتم که چرا تنهات گذاشتم) بعد مامان مريم بهمون زنگ زد و شما در حال گريه بودي و بهت گفتم زودي بر مي گرديم. و زود زود اومديم دنبالت . بعدم با بابا رفتيم گشتيم و اومديم خونه تا ساعت 8 تنها بوديم و بابايي اومد .جديداً به بابات مي گي : باباززا « بابا رضا»  خاله زهرا  اومدند خونه ما البته با امير حسين .  خيلي خوب باهم بازي مي کردين و آخرهاش يکم با هم دعواتون شد و به نسبت خيلي خيلي خوب بازي کردين.  خوش گذشت منم کلي خوشحال شدم.بعد امير حسين با گريه رفت  چون مي خواست خونه ما بمونه . شما ه...
5 دی 1391

يلدات مبارک البت با تاخير

سلام پسمري گلم پنچ شنبه شب رفتيم خونه مامان مريم .با عمو اينا و عمه و بي بي سلطان و ... يه ني ني کوچولو به نام امير کيان ( پسر دختر عموي بابات) اونجا بود خيلي با مزه بود و شما هم عيناً ميعاد مي گفتي اسباب بازي منه و به امير کيان نمي دادي؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شب هم کلي رقص و پايکوبي کردي و يک جا بند نبودي.  يادم رفت برات بنويسم که کلي به اعظم و کيميا خنديديم بابت تمام شدن دنيا و..... البته روز بعد م هم پسر آقايي بودي و اصلاً منو اذيت نکردي  چون من حالم خيلي بد شد  و شما سر گرم باز ي  با ميعاد بودي. دوست دارم به اندازه تمووووووووم دنيااااااااااااااااا  ...
3 دی 1391

دوشنبه مورخ 91/9/27

سلام عزيز دلم  روز شنبه عصر با ماماني و خاله اعظم و ميعاد و عمه رفتيم بازار . چشمت روز بد رو نبينه از بس شما و ميعاد با هم نمي‌ساختن . براتون 2 تا شمشير خريدم. که شما هر دو تا رو برداشتي و هيچ کدوم رو به ميعاد نمي دادي. و ميعاد هم گريه و زاري و ......  که منم مي خوام و اعظم  هم رفت و يکي ديگه خريد. کلي سر هر چيزي با هم دعوا مي کردين.  خلاصه مجبور شديم از هم جدا بشيم . و رفتيم مغازه عمو مجيد. موز و اجه . راستي براي جايزه اينکه ديگه شصتت رو نخوردي (از ترس آقا گربه)  آجر اسباب بازي برات خريدم. کلي سر گرم شده بودي.  ديروز هم با با علي بعد از کلي روز که مشغول کار بود وقت کرد و رفتيم باغ بابا علي . سيب ...
27 آذر 1391

پنج شنبه مورخ 23/9/91

سلام به پسمري خودم فکر کنم دارم موفق مي‌شم عزيزم . سه روزه شصتت رو نخوردي .داري دستت رو ترک مي‌کني. هورااااااااااااااااااااااااا قهرمان کوچولوي ماماني. ديروز از خونه مامان مريم رفتيم باغ بابا علي . باغش رو کلي تغيير داده و زمين رو براي درختها جديد آماده مي‌کنه. خيلي قشنگ بود. درختها رو بريده بود داشت چوب ها رو مي سوزند و شما کلي ذوق مي کردي و مي‌خواستي بري پيش آتيش. بهمون خوش گذشت بعدم من تا زانو رفتم توي گِل . چشمت روز بد نبينه  کفشام و جوراب هام و شلوارم با گل يکي شد. بعدش بابام اومد و کفشم رو شست و با کفش بابام  رو پوشيدم و اومدم خونه . قيافم کلي خنده دار شده بود.هاااااهااااااااااااا   ...
23 آذر 1391

موفقيت يا شکست ؟ کدومش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

ديشب يه کم حالا يا بيشتر با باباييت دعوامون شد . ولي قبلش يه عمليات سخت رو شروع کرديم اونم گرفتن مکيدن انگشت شصتت بود . من هميشه بهت مي‌گفتم اگه انگشت شصتت رو بخوري  گربه مي آد و شصتت رو گاز مي‌زنه ، شما هم پشت سر من تکرار مي کردي ولي همچنان کارت رو ادامه مي دادي. تا اينکه ديروز عصر وقتي روي تخت دراز کشيده بودي بدون اينکه متوجه بشي بابا دوبار کوبيد به بالاي سر تخت و منم گفتم الان کربه مي‌آد  و شصتت رو مي خوره . آخي بميرم چنان ترسيدي که نگو تا يه 5 دقيقه اي اصلاً سرت را بلند نکردي که بالا رو ببيني و منم ازت قول گرفتم که ديگه انگشتت رو نخوري. و گفتم گربه برو ، محمد امين ديگه شصتش رو نمي خوره . بعد به عمه مرضيه تلفن...
21 آذر 1391