پنج شنبه مورخ 23/9/91
سلام به پسمري خودم
فکر کنم دارم موفق ميشم عزيزم
. سه روزه شصتت رو نخوردي .داري دستت رو ترک ميکني. هورااااااااااااااااااااااااا قهرمان کوچولوي ماماني.




ديروز از خونه مامان مريم رفتيم باغ بابا علي . باغش رو کلي تغيير داده و زمين رو براي درختها جديد آماده ميکنه. خيلي قشنگ بود. درختها رو بريده بود داشت چوب ها رو مي سوزند و شما کلي ذوق مي کردي و ميخواستي بري پيش آتيش. بهمون خوش گذشت بعدم من تا زانو رفتم توي گِل
. چشمت روز بد نبينه کفشام و جوراب هام و شلوارم با گل يکي شد. بعدش بابام اومد و کفشم رو شست و با کفش بابام رو پوشيدم و اومدم خونه . قيافم کلي خنده دار شده بود.هاااااهااااااااااااا


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



پنج شنبه مورخ 23/9/91
