موفقيت يا شکست ؟ کدومش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
ديشب يه کم حالا يا بيشتر با باباييت دعوامون شد . ولي قبلش يه عمليات سخت رو شروع کرديم اونم گرفتن مکيدن انگشت شصتت بود. من هميشه بهت ميگفتم اگه انگشت شصتت رو بخوري گربه
مي آد و شصتت رو گاز ميزنه ، شما هم پشت سر من تکرار مي کردي ولي همچنان کارت رو ادامه مي دادي. تا اينکه ديروز عصر وقتي روي تخت دراز کشيده بودي بدون اينکه متوجه بشي بابا دوبار کوبيد به بالاي سر تخت و منم گفتم الان کربه ميآد و شصتت رو مي خوره . آخي بميرم چنان ترسيدي که نگو
تا يه 5 دقيقه اي اصلاً سرت را بلند نکردي که بالا رو ببيني و منم ازت قول گرفتم که ديگه انگشتت رو نخوري. و گفتم گربه برو ، محمد امين ديگه شصتش رو نمي خوره . بعد به عمه مرضيه تلفن زدي و گفتي: عمه گربه دست شصت بخوره. و زدي زير گريه
. از ديشب تا حالا ديگه شصتت رو نمي خوري البته بر حسب عادت هميشگيت دستت رو مي بري طرف دهنت ولي تا بهت مي گم گربه ميآد ، درش ميآري. البته ديشب کلي کلنجار مي ميرفتي
و تازه سه بار هم بردمت دسشويي که يه مرتبه جيش کردي.
بابا با مامان و باباش و آبجيش رفتن تهران براي دکتر چشم . ايشاله سالم برند و برگردند.
البته امروز صبح ساعت 5:50 دقيقه بيدار شدي بعد از آماده کردن شما ، خودم هم آماده شدم و بابام اومد دنبالمون و رفتيم خونه مامان نسرين. يه صبحونه خوبي خوردم و شما با خاله الهام سر گرم شدي و به فرار کردم و اومدم سر کار.
خدايا به پسمري من کمک کن تا ديگه شصتش رو نخوره. آمين



موفقيت يا شکست ؟ کدومش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
