محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

تولدت مبارک پسر گلم

امروز 4 اسفند 93 روز تولدته ساعت 1:15 بعد از ظهر به دنيا اومدي و زندگيمون رو شيرين کردي.  ديشب ما برات تولد گرفتيم و خاله  و بابابزرگ و عمو ها  و عمه همه اومدند خونه ما. برات کلي کادو آوردند دستشون درد نکنه يکي از کادو هات تير کمان بود که خيلي دوست داشتي. کيک تولدت رو که آورديم کلي ذوق مي کردي بعدش شمع ها رو فوت کردي و خيلي بهت خوش کذشت کلي مرقصيدي و از ذوقت ته خونه کله ملق و قلت مي زدي. و با سپر و ساينا و ميعاد کلي بازي مي کردي مي خنديدي و گاهي هم گريه مي کردي . تولدت مبارک  پسر گلم   اين روز ها کلا 2 کار انجام مي دي بکي ميکي موز رو مي بيني و بعدي گوشي بازي مي کني و البته يکم هم قرقرو ...
4 اسفند 1393

28 دي ماه

سلام پسر گلم دلم برات تنگ شده ساعت سه و نيم بعد از ظهره و نيم ساعت ديگه ساعت کاري تموم مي شه و من ميام خونه پيش جيگرم. فکرم خاليه . نمي تونم برات بنويسم .  ديروز جلسه مهدت بود همه مي گفتند پسر باهوشي و مودبي هستي .منم خيلي خوشحال شدم. رنگ هاي زرد و آبي و قرمز و سبز رو به انگليسي بلدي هواي برفي و باراني آفتابي و بادي هم ياد گرفتي ،abcd رو هم خيلي جالب مي خوني که صدات رو هم ضبط کردم. خيلي خستم با اين وجود خيلي دوستت دارم فعلا باي ...
28 دی 1393

بيستم آذر ماه 93

سلام ديروز به خاطر اينکه بينيت گرفته بود و بد نفس مي کشيدي و سرما خوردگي بهت مونده بود بردمت دکتر. دکترم گفت:  اصلاً عفوني نيست و حساسيت داري و اسپري بني و شربت ضد حساسيت داد . ايشاله که بهتر بشي پسرم عصرها کلي بازي ميکنيم اولش با آجر هات خونه سازي مي کنيم بعدم شمشير بازي و درنهايت قايم موشک بازي و آخرش هم مي گي تو که با من بازي نمي کني!!!!!!!!!!!! راستي به سلامتي خاله زهرا و مامان نسرين و بابا علي از کربلا برگشتند. فکرم هم به نوشتن نیست و حس و حالشو ندارم  دلم هم کلي گرفته. فقط خيلي دوستت دارم عزيزم
20 آذر 1393

دهم آذرماه

سلام کوچولوي مامان ديروز تولد بابايي بود ولي بابات اصلاً خونه نبود ساعت 4 که از سر کار اومدم ديدم شمارو تنها گذاشته و رفته دنبال کارش!!!!!!!!! بهر حال باباه ديگه با کلي کار. باباجون تولدت مبارککککککککککک اين روز ها دستت رو بلند مي کني و به من و بابايي مي گي ببين قد من بزرگ شده و من قدم بزرگتر از شماست پس من بزرگ شدم و بايد شما گوش به حرفهام بدين و از من اجازه بگيريد. توي مهد يا توي خونه اگر کسي اذيتت بکنه سريعاً مي گي باباي من رئيسه.مياد و همتون رو ميزنه خيلي احساس بزگي مي کني. خيلي زود بهت بر مي خوره. شب ها گاهي اوقات خيلي خوب مسواک مي زني و گاهي اوقات با کلي دعوا و غر مسواک مي زني.ولي هر شب مسواکت رو مي زني.آفرين ....
10 آذر 1393

پسرم بزرگ شده

سلام  الهي قربونت بشم کلي کارهاي بامزه و جالب مي کني. خودت مي ري حمام و خودت رو مي شوري و وقتي من مي خوام بيام بشورمت و آبکشي کنم مي گي من خودم مي تونم ببين مامان و قشنگ خودت رو مي شوري و مياي بيرون منم حوله رو مي آرم و مي پيچونم بهت و تازه بدو بدو شروع مي شه که لباس بپوشي و کلي دنبالت مي کنم تا  مي گيرمت و لباست رو مي پوشونم.  خيلي دوست دارم  ...
21 مرداد 1393

سی ام تیرماه

سلام به پسر عزيزم اين چند روزه خيلي پسر آقايي شدي. تازه با بابات هم کلي دوستي و مي ري توي بغلش و مي گي ما داريم با هم صفا مي کنيم ،دلت بسوزه. کلي دلمو مي سوزوني حالا که توي ماه رمضان هست بابايي ساعت 2 مياد مهد دنبالت . و تا مي رسيد به بابايي ميگي دستشويي دارم و بابايي هم مي بردت. وقتي من اومدم  بهم گفتي : مامان بابا هم ياد گرفته منو ببره دستشويي . شعر هاي قشنگي  ياد گرفتي. کارهاي جالبي انجام مي دي . ديروز با خميرت قرص درست مي کردي و به من ميگفتي : دخترم تب داري و بايد اين فرص ها بخوري  و  نانوا مي شدي و نان درست مي کردي و با اين بازي يکي دوساعتي مشغول بودي. دوستت دارم .سرم شلوغ شد. فعلا باي ...
30 تير 1393

مهد کودک جديد

سلام  پسر نازم از تاريخ 93/04/08 به مهد جديد بردمت . اسم مهدت (هفت ستاره ) ست. از اونجايي که دعواهاتون با ميعاد شدت گرفته بود و چيز هاي خطرناک به هم پرتاب مي کرديدن، من و بابايي تصميم گرفتيم شما رو از هم جدا کنيم و مهد رو عوض کرديم و از ساعت 7:30 با باباعلي به مهد مي ري و ساعت 3  از مهد به خونه مياي. البته دست خاله اعظم هم درد نکنه . اين مدت خيلي براتون زحمت کشيد. انشاله بتونيم زحماتشون را جبران کنيم.  تازه يک شنبه ها و سه شنبه ها از ساعت 11 الي 12 کلاس ژيمناستيک هم مي ري. اسم مربيت خاله فرزانه است. و خيلي دوستش داري. سوره کوثر را خيلي قشنگ مي خوني. بچه نسبتاً آرومي شدي . دستات رو خودت با آب و صابون مي شوري و صورت...
11 تير 1393