روز هايي که ميگذرد
روز چهارشنبه عصر وقتي از سر کار به خونه مامان مريم رفتم که شما رو بيارم ديدم خاله زهرا و فاطمه و زن دايي و دايي اکبر همه اونجا هستند و تازه من يادم افتاد فردا سال بابا حسين خدا بيامرزه ، و همه دارند حلوا درست مي کنند و شما هم اونجا بازي مي کردي. البته ميعاد هم اونجا بوده و به گفته مامان مريم آتيش سوزونده بوديد. روز پنچ شنبه (سال باباحسين) مامان نسرين نگهت داشت.آخه امتحانات خاله الهام شروع شده و مامانم ديگه نمي تونه شما رو نگه داره. قرار بر اين شد که تا هفت تير که خاله الهام کنکورش رو مي ده مامان مريم زحمت نگه داشتنت رو بکشه و و تير و مرداد هم مامان نسرين و بعدش دوباره نوبتي کنند. دستشون درد نکنه.
سر خاک همش مي خواستي بري لب آب ؛ با مامان نسرين و بابايي رفتيم لب آب و سنگ پرت مي کردي. بعدش بابام ما رو رسود و با بابا علي رفتيم لب آب

و شما هم مشغول بازي بدي که افتادي توي آب و شلوار و کفشت و همه جونت خيس شد.

خلاصه رفتيم خونه .
شنبه شب هم رفتيم خونه دوست بابات(آقاي ذوالفقاري) اونجا بچه خيلي خيلي خوبي بودي. با امير حسين و طاها بازي کردي . البته يه بچه کوچک که دو ماهش بود اونجا بود و شما مي اومدي و بوسش مي کردي و مي گفتي اي جان و مي خواستي قلش بدي و مي گفتي: ليقي ليقي ليقي
خيلي دوست دارم



روز هايي که ميگذرد
