بدون عنوان
پسر گلم ديروز هم طبق روال گذشته اولش با ميعاد کلي دعوا کردين. تو ميعاد رو زدي و اونم تو رو هل داد و نزديک بود سرت به لبه در بخوره و کلي گريه شما دو تا .....
خلاصه با خاله اعظم به پارک رفتيم . شما هم سوار تاب شدي و ديگه پياده نمي شدي
يه نيم ساعتي شما تاب مي خوردي و شعرش رو هم مي خوندي . تاب تاب عباسي ؛خدا منو ندازي ؛ اگه منو بندازي؛ ديگه نمي آم تاب بازي. سرانجام با کلي زحمت خاله تونست تو را از تاب پياده کنه و رفتيم . من کلي خوابم مي اومد . خاله رو رسونديم مغازه عمو مجيد و ما رفتيم خونه.
گفتي مامان آب بازي حموم. منم بردمت به يک ساعتي توي حموم آب بازي کردي.
از اينکه بدنت رو بشورم اصلاً خوشت نمي آد و کلي مي گي نه مامان نه نه نه
منم مي گم بيا تا کف ماليت بکنم و وقتي پر کف شدي مي اندازمت توي وان . اونوقت قبول مي کني.
اومديم بيرون باهم شام درست کرديم و بابا اومد و شام رو خورديم و من سفره رو جمع کردم و خوابم برد
و اصلاً نفهميدم شما و بابايي کي اومديد خوابيديد.



بدون عنوان
