يه کار خيلي خيلي خطرناک
گل پسرم کار خيلي خطرناکي کردي که برق از سرم پريد و بعدم سر درد شديد دچارم کردي. موضوع از اين قرار بود که بعد از ظهر خيلي خوابم ميامد و شما پسر جوني خوابت رو رفته بودي . بهت گفتم که من يکم بذار من بخوابم . يک لحظه حس کردم صدات نمي آد !!!!!!
سريع از جام بلند شدم و هر چي صدات کردم جواب ندادي. توي اتاقت ،توي حال ، آشپزخونه و راهرو و توي اتاقم ولي نديدمت . داشتم سکته مي کردم که صداي اِ اِ اومد ، چشمت روز بد نبينه . پنجره اتاق خواب باز بود و شما از روي تخت به لبه تخت رفته بودي و سر زانوت روي لبه پنجره بود . صحنه خيلي بدي بود ، آروم اومدم پشت سرت گرفتنمت و اينقدر از دستت عصباني شدم که مي خواستم يه کتک سفت بهت بزنم ولي دلم نيومد .بهت گفتم براي چي رفتي بالا ؟ گفتي : من من من ميخواستم اَلاغ (کلاغ) ببينم اَرَتور (تراکتور) ببينم. برات توضيح دادم که ارتفاع زياده و اگه بيافتي سرت مي شکنه و خون مياد بهم قول دادي که ديگه تکرار نشه. الهي شکر بخير گذشت ولي بچه داري خيلي خيلي سخته
خيلي بامزه اي ولي چيزي رو مي خواي و بهت نمي دم ، خودت به خودت مي گي من مامانو دوست دارم اما مامانم منو دوست نداره و همين طور تکرار مي کني. بعد منم ميام بوست مي کنم و مي خوام بخورمت .
خيليلي خيلي دوست دارممممممممممممممم



يه کار خيلي خيلي خطرناک
