محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

محمد امين نق نقوووو

آخ آخ آخ دیدی چی شد؟؟؟؟؟ سرماخوردییییییییی!!!!!!!!! آخرش ازین میعاد ورپریده سرما خوردگی گرفتی. اونم خیلی شدید.خیلییییییی حالا من چیکار کنم؟؟؟ کلی غرغر میکنی ،همش گریه میکنی، نق میزنی، نمیذاری من بخوابم، الهی مامانی فدات شه ولی خب حق دارم ازت گلایه کنم که بعدا که بزرگ شدی بخونی دیگه!!!!! نه؟؟؟؟؟؟ میدونم تو هم به من حق میدی الهی فدااااات شم زودی خوب شو تا مامانی هم راحت شه بووووووس نفس مامان   ...
31 شهريور 1391

قند عسل

سلامي به گرمي شيطنتهات با کلي زحمت مي خواستم خوابت کنم چون خيلي خوابت مي اومدولي چشمت روز بد نبينه همين که پشت چشمات گرم شد ميعاد ور پريده اومد بالا.و تو نخوابيدي اولش دستش به دستگيره در نمي رسيد و در مي زد تا در رو براش باز کنم ولي ديروز براي اولين بار خودش در رو باز کرد. با همم که بازي نمي کنين . همش دعوا مي کنين. ميعاد سرما خورده، ايشاله تو نگيري چون ديروز تا شب همش پيش هم بوديد. خيلي قشنگ به همه سلام مي کني و سرت رو تکون مي دي و مي گي للام. تقريبا همه دندونات در اومده.  قربونت برم خيلي دوستت دارم. 
28 شهريور 1391

شيطون پسرم سلام

چون سر کار مي رم يک هفته مامان مريمت زحمت نگه داشتنت رو مي کشه و يک هفته هفته هم مامان نسرينت نگهت  مي داره . خلاصه همه ياري مي کنند تا من بچه داري کنم.اين هفته نوبت مامان مريمه . يه کم اذيت کردي چون همش دنبال ماماني هستي و پيش عمه مرضيه واينميسي . ايشاله وقتي بزرگ شدي زحماتشون رو جبران کني. تا بيدار مي شي  مي توي راه پله و مي گي ادم ادم. وقتي خاله اعظم و ميعاد مي ايند بالا .همش با ميعاد دعوا مي کني. سر هر چيز کودک دعواتون مي شه و از دست هم مي کشين . با اينکه از هر چيز 2 تا داريند ولي اوني رو مي خواهيند که دست اون يکيتونه. خلاصه يه اعصاب فولادين مي خواد با شما دو تا سرو کله بزنه. به نسبت بچه خوبي هستي. با بايي رفتي سر ساختمون و...
16 شهريور 1391

بدون عنوان

سلام ديروز خونه مامان نسرين وقتي رسيدم خونه خواب بودي که توي راه دعا مي کردم مامان نسرين نخوابوده باشه که با هم بخوابيم  ولي متاسفانه خواب بودي و تا 11 شب هم نخوابيدي. توي خونه باهم بازي کرديم . مي خوام از جيش بگيرمت . بازت کردم و سه يا چهار مرتبه ازت پرسيدم جيش داري مي گفتي نه دوبار هم سرپات کردم ولي جيش نکردي.اومدي توي خونه و روي سراميک جيش کردي بعدم با خوشحالي به من گفتي ماماني جيش و فرار مي کني. هر چي بهت مي گم بايد قبل از اينکه جيش کني بايد بگي گوشت بدهکار نيست و فکر ميکني باهات بازي مي کنم. البته اينم مي دونم نبايد تو رو اذيت کنم .چون توي مقاله اي خوندم که به پچه ها سخت نگيري و هيچ بچه اي با پوشک وارد دانشگاه نمي شه .  ...
8 شهريور 1391

سلام- يه روز معمولي

خدمت گل پسرم بگم که روز پنج شنبه واکسن 1.6 ماهگيت رو برات زدم. قدت شده بود 83 و وزنت 12.200 گرم و دورت سرت هم يادم نيست. الهي شکر زياد اذيت نشدي فقط تب داشتي و يه کم پاي سمت چپت مي لنگيد.  راستي دخمل خاله مريم هم به دنيا اومده و اسمش رو ويانا گذاشتند. توي بيمارستان به خاطر زردي بستري بوده که امروز صبح مرخصش کردند. نازي الهي زود زود خوب بشه. ديروز از سر کار که اومديم خونه بعد از خوردن ناهار با هم رفتيم آب بازي تا ساعت 4. بعدم خوابيدم تا6:30 به محض اينکه بيدار شدي بهانه د د رو گرفتي. اونقدر بهانه گرفتي که مجبور شدم ببرمت بيرون . توي زمين هاي جلوي خونمون اسب و گاو بسته بودند که شما سر گرم  کرد. شب خونه رو دستمال کشي و گردگيري کر...
7 شهريور 1391

سلام

اين چند روزه اتفاقات زيادي افتاده که نمي دونم از کجا شروع کنم بابا شما رو برده آرايشگاه موهات رو کوتاه کرده و وقتي ازت مي پرسم آقاي آرايشگر چه کار کرده ؟ مي گي ويش ويش ويش محمد امين قبل از آرايشگاه محمدامين گلم بعد از آرايشگاه   از اتفاقات ديگه برات بگم که روز پنج شنبه مورخ 26/5/91 چهلم بي بي فاطمم بود و روز عيد فطر هم عيداول بيبي فاطمه و بابا حسين بود.خدا رحمتشون کنه . خونه بي بي فاطمه رويا جون و عمه صديقه و رضا و علي آقا بودند و خيلي هاي ديگه که شما با علي آقا خيلي جور شده بودي و بازي مي کردي و بدون اينکه من متوجه بشم خوابت مي کرد و کلي بهت خوش مي گذشت. خونه بابا حسين هم دايي اکبر با آب پاش که سبزي ها رو آب ميداد با شما...
31 مرداد 1391

عزیز دلم

دیروز وقتی دو تاییمون اومدیم خونه ،من خوابیدم و اصلا نفهمیدم چه جوری خوابم برد.البته شما هم یکی دو بار بیدارم کردی ولی دوباره خوابم برد و ساعت٤ با صدای مکیدن شصت دستت که کنارم خوابت برده بود بیدار شدم شیر بهت دادم و دوباره خوابم برد. برای همه چیزها میگی ماما نمی دونم داری لوس می شی یا داری ناز می کنی مثلا داری تاب باز ی مکنی ، همین که آهسته می شه میگی ماما - یا داری ماشین بازی می کنی و ماشینت به جایی گیر می کنه میگی ماما - یا سه چرخه سواری می کنی چرخش به مبل گیر می کنی می گی ماما خلاصه  تا بیداری همش می گی ماما با یه کم گریه . راستی هر ٥ دقیقه یکبار می گی آبه - یزه می خوری  و دوباره می گی آبه . طوریه ...
12 مرداد 1391

سلام به گل پسرم

خدمت شازده کوچولوی خودم بگم که تا حالا ٨ دندان بالا و چهار تا دندون پایین در آوردی و تقریبا همه چیز می خوری. قربونت بشم .هر چی بزرگتر می شی شرین کاری هات حرف زدن هات بیشتر می شه و طوری که می خوام بخورمت.به طور مثال صبح خواب بودی و داشتم پیاده خونه مامان مریم می بردمت صدای یه کلاغ اومد و تو توی خواب گفتی غار. یا چند روز پیش بردمت خیابون. پیاده راه می رقتی و تا مورچه می دیدی می گفتی اجه و با پات رو روی اونا می ذاشتی و یه ماشین با صدای بلند ضبط رد شد و شما با اون رقصیدی. و صحنه جالبی بود.آب بازي و خاک بازي رو خيلي دوست داري . اصلا با ميعاد سازت نمي گيره و کلي داد و خيغ مي زني. چون تو سراغ هر چي مي ري ميعاد سريع ازت مي گيره و شما هم چيغ مي کشي...
12 مرداد 1391

شرین کاریهات

سلام عمرم از خونه مامان مریم که اومدیم خونه دوتاییمون خوابیدیم تا ٥:٣٠ . قربونت برم که هرجا میرم دنبالم میای؛ مامان طاقت یه لحظه دوریتم نداره جوجه اردک من. می شینی یه جایی که منو ببینی و واسه خودت بازی می کنی خدا نکنه یه لحظه منو نبینی ، شروع به گریه می کنی.امادت کردیم و رفتیم بازار. از اینکه یه چیز جدید برات می خرم کلی ذوق می کنی و به همه نشونش می دی و میری جلوی اینه و خودت رو بوس می کنی. آخه روز به روز داری شیرین تر می شی عشق کوچولوی من. می ذارمت رو تخت می خوام پوشکت رو ببندم فرار می کنی می خندی. بهت می گم بیا می خوام ببندمت میای جلو با اون دستهای کوچولوت می زنی رو پوشک ادای منو در میاری و دوباره فرار می کنی و با کلی زحمت پوشکت می کنم. دیش...
28 تير 1391

سلام به شازده کوچولوی خودم

از روز پنج شنبه مورخ ١٥/٤/٨٩ ساعت ٥ بعد از ظهر به طرف تهران راه افتادیم هنوز زیاد نرفته بودیم که توی دلیجان ماشین آقا حمید خراب شد و یه ٢ ساعتی الاف شدیم. به به زیارت حرم حضرت معصومه نرسیدیم و سریع رفتیم تهران. تا ساعت ٢ نصف شب بیدار بودیم و چهار صبح هم بیدارمون کردند و رفتیم سمت شمال. نزدیک ای ظهر بود که به دریا رسیدیم و جاده زیبایی داشت کل کوه ها پر درخت و قسمتی از کوه ها مه گرفته بود و منظره زیبایی بود.تو و امیر حسین باهم خوب بودید و اذیت نمی کردید و البته امیر حسین هر کدوم از اسباب بازی هاش را می خواستی بهت می داد. و قسمت اعظم راه رفت هم خواب بودید. در دریا کلی آب بازی کردی و قتی موج به پاهای کوچولوت می خورد می افتادی الهی قربونت...
26 تير 1391