سلام
اين چند روزه اتفاقات زيادي افتاده که نمي دونم از کجا شروع کنم
بابا شما رو برده آرايشگاه موهات رو کوتاه کرده و وقتي ازت مي پرسم آقاي آرايشگر چه کار کرده ؟ مي گي ويش ويش ويش
محمد امين قبل از آرايشگاه

محمدامين گلم بعد از آرايشگاه

از اتفاقات ديگه برات بگم که روز پنج شنبه مورخ 26/5/91 چهلم بي بي فاطمم بود و روز عيد فطر هم عيداول بيبي فاطمه و بابا حسين بود.خدا رحمتشون کنه . خونه بي بي فاطمه رويا جون و عمه صديقه و رضا و علي آقا بودند و خيلي هاي ديگه که شما با علي آقا خيلي جور شده بودي و بازي مي کردي و بدون اينکه من متوجه بشم خوابت مي کرد و کلي بهت خوش مي گذشت. خونه بابا حسين هم دايي اکبر با آب پاش که سبزي ها رو آب ميداد با شما کلي بازي کرد و اونقدر آب بازي کردي که خسته شدي و خوابت برد.
شب هم رفتيم خونه بابايزرگ . خاله سوسن با شقايق و نيلوفر و محمد امين بودند که شما با محمدامين خاله کلي بازي کردي.
ديروز رويا جون اينا رفتند تهران .
ديشب هم رفتيم صحرا .شما با ماشينت خاک ها رو جا به جا مي کردي و بازي مي کردي و يکم مي رقصيدي و يه کم مي رفتي سمت آتيش . يا با چوب، بازي مي کردي
سلام کردن رو ياد گرفتي و با زبان شرينت مي گي للام و سرت رو هم تکون مي دي. بعضي وقت ها هم مي گي دلام. الهي قربونت بشم مثل يه طوطي مي موني هر چي که بهت مي گم رو تکرار مي کني. وقتي گرسنت مي شه مياي پاي گاز و مي گي پلو .
عاشق کتابي . مثلاً به هندونه مي گي همنه .موز رو درست مي گي و به سيب مي گي بيس

عزيزم دوستت دارم پسر خوب و نازنينم



سلام
