محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

نوبت مامان نسرين شروع شد.

محمد امينم از ديروز خدمت مامان نسرين رفتي به مدت 2 ماه آينده . 2 ماه گذشته به خاطر کنکور خاله الهام مامان مريم زحمت نگهداريت رو کشيده . دستش درد نکنه . وقتي بزرگ شدي ازشون تشکر کن .  ديروز با امير حسين پسر خاله بازي کردي و اولش دعوا سر اسباب بازي ها و بعد بازي و دوباره دعوا  . ساعت 3 بعد از ظهر اونقدر خسته شده بودي که وقتي من رسيدم خونه خواب بودي تا 6.30 . بعد بيدار شدي و روي دستت مورچه رفت و من کشتمش و گفتي مامان برم حموم و دستم رو بشورم و حمام کردي . منم از فرصت استفاده کردم و گفتم ببين اگه روي زمين چيزي بريزي مورچه مي آد و مي ره روي بدنت. ديگه هر چي مي خوري روي زمين نريزي هاااااااااا. الهي فدات بشم...
10 تير 1392

اتفاق بد در سال 90 برای محمد امین دلبندم

در  بهمن ماه ٩٠ حدودا روز ٩/١١/٩٠ به مدت ٤ روز و ٥ شب به علت تب شدید و اسهال بستری بودی و این قدر خوش اخلاق بودی  که با اون حال بدت باز هم می خندیدی - الهی دیگه هیچ وقت بیمار نشی که بری بیمارستان - الهی همیشه سالم باشی .دوستت دارم قند عسل مامانی
10 تير 1392

بدون عنوان

عزيز دلم ،ديروز وقتي از سر کار اومدم خونه ديدم خوابي . چرا دروغ قند تو دلم آب شد . آخه مي تونستم بخوابم. وقتي از خواب بيدار شديم بي مقدمه گفتي : ماااااااااامان باااااايد اوب(خوب) باشي . من بچه خوبي ام.  امروز هم اخبار واصله از عمه جون تمام ناخن هات رو توي بيداري برات گرفته و سوهان هم کشيده و اصلاً گريه نکردي و مي گقتي من من بزرگ شدم ،آقا شدم. بچه اوبي ام  فدات بشم خوشگل ماماني  ...
10 تير 1392

بدون عنوان

روز پنج شنبه 7:30صبح با مامان نسرين به سمت تهران حرکت کرديم و ساعت 12:30 به خونه خاله رسيديم .اونجا کلي شلوغ و پلوغ بود به همين خاطر تصميم گرفتيم به خونه عمم بريم و اونجا حاضر بشيم.ديگه اصلاً فرصت نداشتيم . رويا جونم وظيفه گريمم رو به عهده گرفت. انصافاً هم خوب بشدم و موهاي شما رو هم درست درست کرد آخرش هم به رويا جون گفتي : اتک(کتک) مي خواهي. و رويا رو مي زدي بالاخره با کلي شيطنت و اذيت کردي و اصلاً نخوابيدي. ساعت 6:30 به سمت تالار حرکت کرديم. توي راه بهادر رو ديديم کلي خوشحال شديم چون تالار رو زود پيدا کرديم و شما هم توي ماشين خوابت برد سر عقد هم شما خواب بودي. ديگه کلي رخص و پايکوبي و شما از قسمت مردانه به ما و از ما به مردانه دائماً در حر...
2 تير 1392

عروسي پسر دايم(بهادر)

فردا شب عروسي بهادره  فکر کنم بهمون خيلي خوش مي گذره. البته فردا بايد به سمت تهران حرکت کنيم که ساعت 5 به مراسم عقد هم برسيم. هورا هورا هورااااااااااااااااااااااااااااااااا ...
29 خرداد 1392

يه کار خيلي خيلي خطرناک

گل پسرم کار خيلي خطرناکي کردي که برق از سرم پريد و بعدم سر درد شديد دچارم کردي. موضوع از اين قرار بود که بعد از ظهر خيلي خوابم ميامد و شما پسر جوني خوابت رو رفته بودي . بهت گفتم که من يکم بذار من بخوابم . يک لحظه حس کردم صدات نمي آد !!!!!! سريع از جام بلند شدم و هر چي صدات کردم جواب ندادي. توي اتاقت ،توي حال ، آشپزخونه و راهرو  و توي اتاقم ولي نديدمت . داشتم سکته مي کردم که صداي اِ اِ اومد ، چشمت روز بد نبينه . پنجره اتاق خواب باز بود و شما از روي تخت به لبه تخت رفته بودي و سر زانوت روي لبه پنجره بود . صحنه خيلي بدي بود ، آروم اومدم پشت سرت  گرفتنمت و اينقدر از دستت عصباني شدم که مي خواستم يه کتک سفت بهت بزنم ولي دلم نيومد ....
27 خرداد 1392

بدون عنوان

سلااااااااااااااااااااااام بعد از مدتها امتحانات  دانشجويان امروز وقت کردم وبلاگت رو به روز کنم. از شيرين زبونيهات و شيطنت هاي با مزه گرقته تا قرقرها و اذيت هات و ..... وقتي بهت مي گيم تو ميعاد هستي؛ مي گي نه نه نه من مماين آقابخشي ام (محمدامين خدابخشي) وقتي بهت مي گيم ميعاد هم فاميليش  خدابخشيه ، مي نه فقط من آقا بخشي ام يه جمله رو حدود يک الي دو ساعت تکرار مي کني.مثلاً مي گي: ( عمه جون من پسر خوبي بودم بابا برام بابادک خريده ، اگه بچه اوبي باشي بابا برات بابادک مي خره. عمه جون اگه عمو بچه اوبي باشه بابام براش بابادک مي خره. ) البته ديگه گريه عمه جونت رو در آورده بودي. ...
21 خرداد 1392

روز پدر

سلام به پسري خودم فردا روز پدره، از طرف شما و خودم به باباها تبريک مي گيم. هر چي فکر مي کنم يه مطلب خوب براي روز پدر پيدا کنم که براي باباي بذارم پيدا نمي‌کنم و فقط ميگيم روزت مبــــــــــــــــــــارک مبــــــــــــــــــارک مبـــــــــــــــــــارک
2 خرداد 1392

روز هايي که مي‌گذرد

روز چهارشنبه عصر وقتي از سر کار به خونه مامان مريم رفتم که شما رو بيارم ديدم خاله زهرا و فاطمه و زن دايي و دايي اکبر همه اونجا هستند و تازه من يادم افتاد فردا سال بابا حسين خدا بيامرزه ، و همه دارند حلوا درست مي کنند و شما هم اونجا بازي مي کردي. البته ميعاد هم اونجا بوده و  به گفته مامان مريم آتيش سوزونده بوديد. روز پنچ شنبه (سال باباحسين) مامان نسرين نگهت داشت.آخه امتحانات خاله الهام شروع شده و مامانم ديگه نمي تونه شما رو نگه داره. قرار بر اين شد که تا هفت تير که خاله الهام کنکورش رو مي ده مامان مريم زحمت نگه داشتنت رو بکشه و و تير و مرداد هم مامان نسرين و بعدش دوباره نوبتي کنند. دستشون درد نکنه. سر خاک همش مي خواستي بري لب آب ؛ با م...
22 ارديبهشت 1392