محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

دو ماهي که گذشت

تقريباً يه 2 ماهي ميشه که علاقه خاصي به فوتبال بازي کردن داري و هر روز عصر که ميشه باهم بايد تا يه 2 ساعتي بازي کنيم و اگه هم که گل بخوري ناراحت مي شي و فقط مي گي بايد بهت گل بزنم. سر ماخوردگي شديدي گرفتي که تا حالا هم خوب نشدي و وقتي بدو بدو مي کني نفست مي گيري و صرفه مي کني با اينکه همه داروهات رو سر وقت بهت مي دم ولي.... از اخبار اين چند روزه اينه که خاله الهام امتحاناش تموم شده و مي تونه با تو بازي کنه بي بي سلطان حالش بد شد و بردنش بيمارستان . که الهي شکر بهتر شد و مرخصش کردند. منم کلاس سه تار مي رم البته هر وقت مي خوام تمرين کنم تو هم مي گي بذار منم بزنم و وقتي عمه مياد خونمون کلي براش توضيح مي دي که بايد اينجوري ساز رو دستت بگ...
8 بهمن 1392

سلام به پسر گلم

پسرم گلم اين روزها يکم ازت دلخورم اصلاً حرف هام رو گوش نمي دي. داد ميزني . چيز پرت مي کني . و تازه بهم مي برو تو اتاقت گريه کن تازه مامان مريم داشته آش درست مي کرده و به شما گفته مگه مامات برات درست نمي کنه ؟ گفتي مامانم تنبله داشتم فکر مي کردم اگه سر کار نمي رفتم تو الان بهم نمي گفتي تنبل گاهي وقتا با هم دعوامون مي شه   و مي گي دوست ندارم و وقتي من بهت مي گم دوست ندارم مي زني زير گريه و کلي اشک مي ريزي و مي گي مامانم منو دوست نداره  و خيلي خيلي روي کلمه دوستت ندارم حساسي. ولي ما باهم کلي دوست هستيم مگه نه دوستم هر وقت من و بابايي کنار هم مي شينيم تو فورا مياي بين ما  من و بابا...
9 آبان 1392

سلام سلام عزيز ماماني

از روز پنچ شنبه گذشته رفتيم تهران. خيلي خوش گذشت . عروسي حامد هم بود و به همه خوش گذشت.  کلي هم خريد کرديم . انصافاً پسر گلي بودي و اصلاً اذيت نکردي.تقربياً گل سرسبد مجلس تو بودي خاله رويا گلي باهات بازي کرد . روز دو شنبه هم اومديم گلپايگان و تو با اخم مي گفتي گلپيگان نريم بريم دريا قايق سواري  کنيم . يکم به من اخم کردي و هم قهر کردي و آخرش هم يادت رفت. فردا هم عيد غديره . عيدت مبارک بوسسسس بوسسسسسسس بوسسسسسسسسسسس
1 آبان 1392

روزت مبارک پسرم گلم

امروز 16 مهر روز کودکه . روزت مبارک پسر گلم. خيلي خيلي پسر گلي هستي.  حدوداً 10 تا کلمه رو مي توني بخوني از جمله : مامان، بابا، آب، نان، امين( مي گي اين که دم داره امينه ؛ به الف مي گي: دم) ميعاد، خيار، موز، سيب، گل ، الهه ،علي  ميعاد هم داره مي ره مهد؛ تو هم به من مي گي: مامان منم برم مهــــــــــد درس بخونم . شعر حسني را هم بلدي بخوني البته نصفه. يکي ديگه از شعر هايي که مي خوني  اينه الاغه مي گه غار غار؛ مامانش مي گه زهمار؛ باباش ميگه ولش کن؛ چادر سياه سرش کن؛ از خونه بيروش کن. راستي خاله الهام هم يه دوهفته اي مي ره دانشگاه و ديگه خونه مامان نسرين تنها شدي و کمي سراغش رو مي گيري. من و باباي...
16 مهر 1392

سلام گل پسرم

 سلام پسرکم بعد از مدتها تونستم برات بنويسم اين دو ماهه اتفاقات زيادي افتاد. اولش خاله اعظم و ميعاد به خونه خودشون اثاث کشي کردن و از پيش ما رفتند. دوم اينکه ديگه حدوداً يه يک ماهيه شب ها روي تخت خودت مي خوابي. البته گاهي شب ها بيدار مي شي و با متکا مي آيي پيش ما مي خوابي.کلي ذوق مي کردي و به همه مي گفتي من بزرگ شدم و روي تختم مي خوابم. آفرين عزيز دلم يک هفته تعطيلات من و بابايي هم که هر روز ظهر ها مي رفتيم استخر و کلي آب بازي مي کردي . چند شبيه که وقتي بيدار مي شي بابا  رو بيدار مي کني که بهت آب بده. بعد هم دستشوي مي بردت و دوباره سر جات مي خوابي .  راستي ديروز ازت پرسدم ساعت چنده ؟ شما گفتي : دووو نيم ...
18 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام عزيز مامان روز پنج شنبه ساعت 1 بعد از ظهر اومدم خونه و تو ساعت 3 با باباعلي اومديد خونه من به کلي از کارهام رسيدم. و افطاري هم گذاشتم . وقتي اومدي اولش با متکا روي من بازي کردي و باهم خوابيديم تا ساعت 6 .  خاله اعظم گفت بيا بريم بيرون . ما هم چرخاتون رو برداشتم و رفتيم بيرون . بماند که تو و ميعاد اذيت کردين و ميعاد اصلاً گوش به حرف نمي داد .ولي تو يکمي گوش مي دادي . توي تپه خاک مي رفت پايين و مي گفت امين تو هم بيا. تو هم مي گفتي : مامانم اجازه نميده!!!!!!!!!!! و نمي رفتي . از تعجب شاخام در اومد ولي گوش به حرفم مي دادي.آفرين بعد از افطار با بابا و ميعاد رفتيم پارک. کلي بازي کردين  تاب بازي و سرسره بازي . ميعاد يکم زود تر از تو سوار...
23 تير 1392

حرف زدن هاي محمد امين

سلللللللللللام ديروز کلي خسته بودم و حالم هم خيلي خيلي بد بود. دستت درد نکنه تا ساعت 6 عصر خوابيدي و منم از درد خوابم نمي برد و به خودم مي پيچيدم. وقتي بيدار شدي گفتي: مي خوام برم تراس بازي کنم منم گفتم باشه. و با چرخت رفتي. محمدامين : مامان ار(کار) نداري ؟ م: نه عزيز دلم کار ندارم محمدامين : من مرم يه دور بزنم  زود بر ميگدم م: باشه مامان جان محمد امين :چيزي نمي خواي؟ م: چرا مامان جان برام نون مي خري؟ محمد امين : باشه . مامان من بول(پول) ندارم. تو داري؟ م:اره عزيزم بيا بگير.(مي آي توي خونه و ازم مي گيري و مي بيرون) محمد امين : مامان بولم اوم (گم) شد. بازم داري؟ م: آره  ، بفرماييد. محمد امين: مامان من رفتم.(2 ثانيه بعد...
17 تير 1392

گل پسرم سلام

بعد از 2 روز تعطيلي و پيشت موندن اومدم سر کار و شما رو خونه مامان نسرين گذاشتم . حالا کل همکارهام هم رفتند خونه و من بايد تا ساعت 3 تنها بمونم . تازه کلي هم گرسنمه.!!!!!!!!!!!!!! روز پنچ شنبه عصر از سال بيبي خدا بيامرزام که برگشتيم چرخ ميعاد رو گرفتي و خيلي خوشگل تونستي براي اولين بار پا بزني (دو سال و جهار ماه)و از اينکه پا مي زني خوشحال بودي و همش مي گفتي مامان بيبين من بلدم و بيا منو ببين. جمعه و شنبه ميعاد نبود و تو با چرخش کلي بازي کردي ولي با چرخ خودت هنوز نمي توني درست پا بزني چون پاهات درست به پدال چرخت نمي رسه. ديشب ميعاد از مسافرت برگشت و چرخش رو مي خواست و تو نمي دادي و جنگ صورت گرفت . تو از اين طرف گريه و ميعاد هم از طرف ديگر...
16 تير 1392

بد خوابي ديشب

الهی مامان فدات بشه  اینروزا اینقدر خوب دستشویی تو نیگه میداری..فدات بشه مامان خیلی دوست دارم..اخ چقدر ديروز اتیش سوزوندی وروجکم  تازه اصلنم حاضر نبودی شورت و شلوارتو بپوشی هرچند بعضی وقتا شیطنت میکنی یکمی از جیشاتو تو شورتت جا میزاری مثل ديشب که روي زير سفره آره !!!!!!!! ديشب خيلي بد خوابيدي از ساعت 1 تا ساعت 2:30 بيدار بودي  انگار اصلاً خواب از چشمات پريده بود. اولش بردمت دستشويي. بعدم گفتي آب مي خوام . اومدي بخوابي گفتي شيشه آبم رو بيار. برات آوردم گفتي بابا آبيده   گفتم همه خوابند توهم بخواب . بالاخره با کلي جون کندن  خوابت برد. حالا که اومدم سر کار کلي خوابم مي آد که اصلاً نمي فهمم به کي چي دارم ميگم. ...
12 تير 1392