بدون عنوان
روز پنج شنبه 7:30صبح با مامان نسرين به سمت تهران حرکت کرديم و ساعت 12:30 به خونه خاله رسيديم .اونجا کلي شلوغ و پلوغ بود به همين خاطر تصميم گرفتيم به خونه عمم بريم و اونجا حاضر بشيم.ديگه اصلاً فرصت نداشتيم . رويا جونم وظيفه گريمم رو به عهده گرفت. انصافاً هم خوب بشدم و موهاي شما رو هم درست درست کرد آخرش هم به رويا جون گفتي : اتک(کتک) مي خواهي.و رويا رو مي زدي بالاخره با کلي شيطنت و اذيت کردي و اصلاً نخوابيدي. ساعت 6:30 به سمت تالار حرکت کرديم. توي راه بهادر رو ديديم کلي خوشحال شديم چون تالار رو زود پيدا کرديم و شما هم توي ماشين خوابت برد سر عقد هم شما خواب بودي. ديگه کلي رخص و پايکوبي و شما از قسمت مردانه به ما و از ما به مردانه دائماً در حرکت بودي و کلي هم رقصيدي و بادکنک بازي


و ... و ساعت 11 به سمت گلپايگان راه افتاديم و ساعت 3 رسيديم .خيلي خوش گذشت و خستگي بيش از اندازه .تا ديروز اصلاً جون نداشتم و شازده کوچولوي من مي خواست ببرمش بيرون و يکم نق نق ميکردي
يه چيز جالب. من خيلي خيلي از سگ مي ترسم. مي خواستيم بريم صحرا و هوا رو به تاريکي بود . من به تو گفتم صبر کن بابا علي هم بياد اگه سگ بياد مي مي ترسمهااااااااااا
شما گفتي نتس ماماني من بيشتم. من مواظبتم عزيزدلم



بدون عنوان
