محمد امينمحمد امين، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
الينالين، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

محمدامین و الين عزيزم

سه شنبه مورخ 6/4/91

سلام گلم این چند روزه درگیر امتحانات دانشجویان هستم و کمتر وقت می کنم به وبلاگت سر بزنم. دیروز خونه مامان نسرین بودی و و مامانی میگفت تا ساعت ٩ خواب بودی و بعد از خوردن صبحانه و یکم اذیت رفتی حموم آب بازی تا ساعت ١٣ .ناهار رو خوردی و خوابیدی تا ساعت ٣:٣٠ که من اومدم خونه. بعد از میوه خوردن دوباره با مامان نسرین توی حیاط رفتی و آبازی کردی و همه رو خیس می کردی و می خندیدیوبه زور اوردیمت خونه و لباسهات رو عوض کردیم و باباعلی اومد دنبالمون و رفتیم خونه .با خاله اعظم رفتیم صحرا اونجا هم کلی خاک بازی و آتیش بازی می کردی. البته خیلی نردیک اتیش می شدی که خیلی خطرناک بود و زود اومدیم خونه.شما با خاله اعظم و میعاد دوباره رفتی حموم. یکم خوابت می اومد...
6 تير 1391

یه روز معمولی

گل پسرم دیروز تو رو دوباره بردند دکتر عبیری و دوباره از پاهات عکس گرفتند و بردند نشون دکتر عبیری دادند و الهی شکر الهی شکر هیچ مشکلی نداشتی.گویا خوردی زمین و فقط ضرب دیدگی بود. شب هم بدون اینکه اذیت کنی با یه کمی کلنجار خوابیدی .امروز هم من اومدم سر کار و شما موندی خونه یعنی با بابات خواب بودی.امیدوارم همیشه سالم باشی .راستی سه چهار روزه تو بیداری میگی :ماما مه مه و می خوری آخه هیچ وقت توی بیداری سینه نمی گرفتی. تازه وقتی چیزی بهت می گم که نمی خوای می گی :نه الهی قربونت بشم ...
31 خرداد 1391

سلام گل پسرم

امروز شنبه مورخ 27/3/91 هست و بعد از دو هفته تو رو بردم خونه مامان مريم و اونجا تا ساعت 9:30 گريه مي کردي .بعدم خوابيدي .حالا که ساعت 2 بعد از ظهره، ازت خبر ندارم چون سر جلسه امتحان هستم و نمي تونم بهت زنگ بزنم .راستي ديروز رفتيم باغ  باباقدرت البته مهمون زن عمو نسرين.شما کلي آب بازي و خاک بازي کردي و يه دل سير بازي کردي و آتيش سوزوندي...تازه پاي راستت هم درد مي کنه نمي دونم  چرا و امروز با بابا علي مي خواهيم دکتر ببريم بيبينيم چي شده که کوچولوي خوشکلم نمي تونه درست راه بره؟؟؟؟ حالا هم مي خوام دوباره برم سرجلسه امتحان . خيلي خيلي دوستت دارم وروجکم بووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
27 خرداد 1391

روز چهارشنبه مورخ 11/3/91

سلام عزيز دلم ديروز از سر کار که برگشتم خونه مامان مريم شما تازه 5 دقيقه خوابيده بودي منم پيشت تا ساعت 5 خوابيدم . با کلمه اد بيدار شدي و بدون توجه به من( فقط بهم خنديدي ) رفتي بيرون اتاق پيش مامان مريم و هندونه خوردي و بعدم با عمو اکبر کلي اوپ بازي (توپ بازي) کردي تا خسته شدي .بابا علي از سر کار اومد و ما رفتيم خونه بابابزرگم. خاله سوسن اينا هم اونجا بودند. شما اولش ساکت نشستي و يکم غريبي مي کردي ولي بعد با سپهر و محمدامين خاله کلي ماشين بازي  کردي و توي حياط رفتي و با بچه ها گل هاي بابابزرگ رو مي کندي و پر پر مي کردي و رمي ريختي توي سرت و کلي مي خنديدي و آب بازي هم کردي و بعدم خسته شدي بردمت توي خونه .مامان بزرگ داشت سيب زميني سرخ م...
23 خرداد 1391

روز سه شنبه مورخ 23/03/91

سلام جان دلم محمد امینم از اینکه نرسیدم وبلاگت رو به روز کنم عذر می خوام. آخه سرم این چند روزه خیلی شلوغ بود.دیروز ساعت ٥ صبح مامان مریم از کربلا رسیدند گلپایگان و بعدم مراسم استقبال و مهمونی و پذیرایی و اذیت های پی در پی جنابعالی. دیروز عصر با خانم سیفی که اومده بود مامان مريمو ببينه رفتی خونشون مهمونی . مثل اینکه بهت خیلی خوش گذشته بود و کلی خندیدی. شب شماررو تالار برديم  يه اتفاق بد افتاد شما موز و گيلاس رو با هم خوردي و توي گلوت گير کرد و نفست به مدت 2دقيقه بند رفت و منم کلي ترسيدم و دست و پام رو گم کردم و بعد حالت خوب شد . نق نق مي کردي البته نق نق که نه بهانه خواب مي گرفتي .  تقصير نداشتي ...
23 خرداد 1391

سلام پسرکم

روز پدر بر تمامی باباها مبارک باشه .ولی بابای تو اصلا خونه نبود و تا ساعت ١١:٣٠ شب اومد خونه و من کلی ازش دلخور شدم . ولی به هر حال عیبی نداره چون تو هستی و من با تو سرگرم هستم . راستی دیرور بالاخره موفق شدم با عمه مرضیه تو رو بردیم آتلیه ازت عکس بگیری. یه کم از اینکه لباس هات رو عوض می کردم ناراحت می شدی ولی از فلش دوربین اولش متعجب می شدی و بعدم می خندیدی. بعدش هم رفتیم پارک تاب بازی و همش تاب بازی می کردی و اصلا از تاب پیاده نمی شدی که بچه های دیگه بازی کنندو وقتی از تاب پیادت می کردم یکم گریه می کردی.با عمه رفتیم خونه شام درست کردیم و عمو اکبر و بابا اومدند ولی شما خوابیدی تا امروز که بردمت خونه مامان نسرین....
16 خرداد 1391

سلام گل پسرم عکس های روز جمعه مورخ 5/3/91

 صحرای باباقدرته داشتی ذوق می کردی که گذاشتمت توی خاک ها اینجا علف ها می رفت تو دستت و اصلا خوشت نمی اومد.الهی قربونت برم خودم و پسر نازنینم اینم یه عکس دیگه  با خودم اینم عکس میعاد شیطونه توی پارک     ...
9 خرداد 1391

دوشنبه مورخ 8/3/91

سلام به وروجک شیطونم عزیز دلم نمی دونم چرا این روزها نمی تونم برات بنویسم و هر روز می رم مطلب بذارم ولی نمی شه. دیروز وقتی از سر کار برگشتم خونه مامان مریم خواب بودی. منم از خدا خواسته پیشت خوابیدم تا ساعت ٥:١٠ دقیقه و بعدم از مامان و عمو خداحافظی کردیم و با خاله اعظم رفتیم بازار .یه تاپ و شورت و ٢ تا شلوار و یه بلوز تک و یه تی شرت برات خریدم که برای شش ماهگیت خوب بود .نمیدونم با خودم چه فکری کردم به هر حال باید امروز برم عوضش کنم. شما هم یه بادکنک توی بازار دیدی و با اه اه به من فهمندی اونو می خوای که برات خریدم بهد هم رفتیم صحرای باباقدرت و کلی خاک بازی کردی و سنگ بر میداشتی و پرت می کردی .تازه هم یاد گرفتی به تنهایی از سه چر...
8 خرداد 1391