روز چهارشنبه مورخ 11/3/91
سلام عزيز دلم
ديروز از سر کار که برگشتم خونه مامان مريم شما تازه 5 دقيقه خوابيده بودي منم پيشت تا ساعت 5 خوابيدم . با کلمه اد بيدار شدي و بدون توجه به من( فقط بهم خنديدي ) رفتي بيرون اتاق پيش مامان مريم و هندونه خوردي و بعدم با عمو اکبر کلي اوپ بازي (توپ بازي) کردي تا خسته شدي .بابا علي از سر کار اومد و ما رفتيم خونه بابابزرگم. خاله سوسن اينا هم اونجا بودند. شما اولش ساکت نشستي و يکم غريبي مي کردي ولي بعد با سپهر و محمدامين خاله کلي ماشين بازي کردي و توي حياط رفتي و با بچه ها گل هاي بابابزرگ رو مي کندي و پر پر مي کردي و رمي ريختي توي سرت و کلي مي خنديدي و آب بازي هم کردي و بعدم خسته شدي بردمت توي خونه .مامان بزرگ داشت سيب زميني سرخ مي کرد .به محض اينکه فهميدي سيب زميني سرخ شده گفتي اه اه من. مامان بزرگ بهت داد وقتي تموم شد دوباره رفتي توي آشپزخونه و خواستي دوباره بهت داديم . در نهايت وقتي سير شدي يکم تعارف کردي به من و بابايي. سر شام که شد گريه رو سر دادي که خاله شقايق و خاله نيلوفر از تهران رسيدند با خاله نيلوفر جور شدي و ديگه گريه نکردي و مشغول بازي شدي.خاله ها خيلي دوست داشتند و تو هم اونا رو خيلي دوست داشتي و ذوق مي کردي.تازه گوجه هم خيلي دوست داري و همه گوجه هاي روي سالاد رو دونه دونه بر مي داشتي و خيلي با نمک مي خوردي .نوش جونت .امروز هم طبق معمول بردمت خونه مامان مريم.مامان هم مي خواستند برند خمين که شما رو با خودشون بردند و منم هم اومدم سر کار.دلم برات تنگيده.دوستتتتتتتتتتتتتتتت داررررررررررررررررررررررم.



روز چهارشنبه مورخ 11/3/91
