روز سه شنبه مورخ 23/03/91
سلام جان دلم محمد امینم
از اینکه نرسیدم وبلاگت رو به روز کنم عذر می خوام. آخه سرم این چند روزه خیلی شلوغ بود.دیروز ساعت ٥ صبح مامان مریم از کربلا رسیدند گلپایگان و بعدم مراسم استقبال و مهمونی و پذیرایی و اذیت های پی در پی جنابعالی. دیروز عصر با خانم سیفی که اومده بود مامان مريمو ببينه رفتی خونشون مهمونی . مثل اینکه بهت خیلی خوش گذشته بود و کلی خندیدی. شب شماررو تالار برديم يه اتفاق بد افتاد شما موز و گيلاس رو با هم خوردي و توي گلوت گير کرد و نفست به مدت 2دقيقه بند رفت و منم کلي ترسيدم و دست و پام رو گم کردم و بعد حالت خوب شد . نق نق مي کردي البته نق نق که نه بهانه خواب مي گرفتي . تقصير نداشتي .خيلي بد خواب شده بودي .با کمک کيميا تو رو به زحمت خوابت کرديم و من توي نماز خونه مواظب شما بودم و شام هم همون جا خورديم. در ضمن خاله الهام هم از اينکه فهميد تو امروز مي ري خونه مامان نسرين کلي دلخور شد .آخه امتحانات پايان ترمش هست و شما نميذاري درس بخونه.ولي عيبي نداره چون خاله الهام کلي تو رو دوست داره ولي يه کم روي درساش حساسه.



روز سه شنبه مورخ 23/03/91
