سه شنبه مورخ 30/8/91
ديروز با بابا عليرضا رفتي آرايشگاه. گويا توي آرايشگاه کلي گريه کردي وقتي اومدي کلي خوشکل شده بودي. ديروز قبل از اينکه بري توي آرايشگاه بردمت دسشويي و بعدم پوشکت کردم. چون با خودم فکر کردم که ممکنه هنگام گريه کردن يه وقت از دستت در بره و جيش کني ولي بعد از اينکه اومدي گفتي ماماني جيش. سريع بردمت دستشويي و جيشت رو کردي و توي پوشکت اصلاً جيش نکرده بودي.الهي قربونت بشم . بعدش هم عمه مرضيه اومد و با عمه کلي بازي کردي و شام و بعدم خوابيدي و تا امروز صبح که من اومدم سر کارو کلي هم سرم درد مي کنه و اصلاً هم حال و حوصله کار کردن ندارم و شما پسر گلم با بابايي رفتي خونه مامان نسرين و ساعت 9:30 هم که بهت زنگ زدم داشتي خاله شادونه رو مي ديدي. بعدم با ماماني مي خواستي برب آب بازي. الهي هميشه خوش باشي پسر عزيزم. دوستت دارم کوچولوي دوست داشتني خودم.عشقم و زندگي ماماني خيلي خيلي دوستت دارمممممممممممممممم.
راستي يادم رفت اينو برات بنويسم يه چند روزي که دارم کمتر بهت شير بدم که کم کم از شير بگيرمت ولي کارهايي مي کني که اصلاً دلم نمي ياد مثلاً ديروز همين که امه (ممه) تا بهت دادم گفتي عزيزم و دستت رو دور کمر انداختي و کلي خوشحال شدي . آخه اوايل اصلا دوست نداشتي ولي حالا....
دوستت دارمممممممممممممممم.



سه شنبه مورخ 30/8/91
