روز چهارشنبه مورخ 91/08/24
ديروز که از سرکار اومديم خونه مامان مريم ديديم شما داري بازي مي کني، اوضاع و احوالت رو از ماماني پرسيدم . گفت : گل پسرت 2 بار گل کاشته. با وجود اينکه تندتند مي برمش دستشويي ولي.....
ازت پرسيدم مي آيي برم . گفتي : نچ . من و بابايي هم گقتيم اينجا بمون ما رفتيم . و شما هم بدو بدو دنبالمون اومدي.
بارون مي اومد و شما دستت رو از شيشه ماشين مي آوردي و ذوق مي کردي .
اومديم خونه و شروع شيطنتهات
و ريختن اسباب بازها و ....
ميعاد هم اومد بالا و با هم بازي کردين. .gif)
آخ آخ آخ ديشب بلايي به سر من در آوردي که اگه بعدا بزرگ بشي و بخوني کلي مي خندي
. ماجرا از اين قرار بور که ساعت 3:30 شب بردمت سرپات بگيرم . اتقاقاً برخلاف هميشه که کمي بد خلقي مي کردي راحت جيشت رو کردي ولي روي چشمام و صورت و موهاي من .....
بعدم که مي خواستم لباسهامو عوض کنم کلي گريه کردي که بيا پيش من . تورا خوابوندم . صبح هم وقتي حمام کردم و اومدم ديدم بيدار شدي .
سريع بردمت دستشويي و جيش کردي و با بابايي فوتبال بازي مي کردي که من از دستت فرار کردم و امدم سر کار
خيلي خيلي دوستت دارم کوچولوي دوست داشتني خودم





روز چهارشنبه مورخ 91/08/24
